کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

عید سعید غدیر خم بر همه مسلمین مبارک باد............

سلام برگ گلم.خوبی فدات بشم الهی هفته گذشته از سه شنبه عروسی بودیم همه عروسی ها خوب بود و خوش گذشت خدا رو شکر امیدوارم همه شون خوشبخت بشن......... راستی آقای مهندس رحمانی مدیر عامل باباجون به رحمت خدا رفت و پنج شنبه من و باباجون در مراسم خاکسپاری شرکت کردیم خدا به همه بازماندگانش صبر جمیل عنایت فرماید و ایشان را قرین رحمت لا یزالش کند انشائ الله دیگه اینکه فردا انشائ الله میریم تهران دلم خیلی برای پدر و مادر عزیزم و همچنین برادر و خواهر و خواهر زاده و شوهر خواهرم تنگ شده اونا هم کلی برای ما و خصوصاً تو دلتنگن...... خوب دیگه خیلی کار دارم فعلاً بای بای شیرین زبونم
22 آبان 1390

عروسی های پی در پی با عشق مامان

قند عسلم سلام خدا رو شکر دو هفته است که 3 تا عروسی داریم هفته پیش یکشنبه عروسی الهام بود(نوه عمه بابا داود)خدایی بد نبود امروز عروسی عمو صادقه(پسر عموی بابا داود) ولی هوا خیلی سرده امیدوارم عروسی خوبی باشه و به همه خیلی خوش بگذره و سرما اذیتمون نکنه.......... خیلی خیلی شیرین زبون شدی الهی فدات بشم که همه برات میمیرن ماشا ءاله مثل طوطی می مونی الهی دورت بگردم خیلی خیلی ماهی ببخش عزیزم خیلی سرم شلوغه دوباره میام  فعلاً بای بای راستی یه قضیه ای هم هست که خیلی فکر من و بابا جونو مشغول کرده دعا کن حل بشه..........
17 آبان 1390

4 روز پرکار در تهران با کیانای قندی

سلام نازنینم خوبی الهی مامان فدات بشه هفته گذشته از سه شنبه رفتیم تهران و مامان عاطی از چهارشنبه رفت نمایشگاه صنعت برق خیلی خوب و پر بار بود و خیلی خیلی خوش گذشت ولی مامانی خیلی خسته می شد تا بیاد خونه ساعت 8 بود ....ولی تو هم نامردی نمیکردی و تا صبح میمی می خوردی..... خلاصه شنبه هم باباجون اومد دنبالمون و برگشتیم ساوه ...... بارون خیلی قشنگی می اومد و تو همش میگفتی آب بازی آب بازی.............. تا برسیم 11 شب شد و فردا شبش هم باید می رفتیم عروسی یعنی دیشب خلاصه دیروز تا ساعت 12 موندم شرکت و بعد اومدم خونه مامان سکینه چون شما رو گذاشته بودم اونجا با مامانی رفتی حمام و بعد اومدیم خونه و حاضر شدیم و رفتیم عروسی در کل بد نبود و کلی نانا...
9 آبان 1390
1